![]() |
![]() |
|
|
بادهای پاییزی هر سال برای یکی از دوستانم (از اسم و نامش بگذریم) پر بود از سوز و سرمای عاشقانه؛ گویی در وجودش چیزی یخ میزد و نوعی دلتنگی غریب وجودش را پُر میکرد. ما در این فصل به طرزی عجیب به یکدیگر نزدیکتر میشدیم و از جوششهای درون میگفتیم و... با آنکه دل خوشی ندارم نه از آن احوالات خودم و نه از احوالات آن رفیق، اما به نوعی دلتنگ آن پاییز و گرفتگیهای عاشقانهاش هستم. درست مثل تنبیه شدن در مدرسه که به اکسیر زمان، رنگ خاطرهای شیرین به خود میگیرد. امسال اما در این جزیره نه از آن بادها خبری هست و نه از آن رفیق قدیمی. میگویند که در این جزیره پاییزی به جا نیست و تابستان بیدرنگی زمستان میشود. شاید این نشانی باشد از آنکه چه قدر دور شدهایم از آن رویاپردازیهای عاشقانه، نوستالژیهایی که به دنیای زیرزمینیمان تعلق داشتند. زیرزمینهایی که از رویاهای خود پردهای بر آن گرفته بودیم تا آلوده نشود به پرتوی که از آنچه واقعیت بود، میتابید و تزییناش کردهبودیم با با همه آن چیزها که مقدسشان میپنداشتیم. این طلسم زمان است که دست آخر همهمان را مجبور میکند تا از زیرزمینهای خود بیرون بیاییم و پا به خیابان بگذاریم، از رویاهای خود دست بشوییم و با واقعیت عجین شویم و یاد بگیریم که همه چیز را همانگونه ببینیم که هست. این همان مسیری است که گونه بشر در تاریخ تطورش پیموده و تو گویی که هر یک از ما ناگزیریم در زندگی خود یک بار این مسیر را از نو طی کنیم. دنیای استعارهها و نمادها را واگذاریم و در هر چیز صرفا همان چیزی را ببینیم که در آن هست: تهی شده از هر آنچه نوای رویاپردازی ما را دارد. دیگر هیچ سنگ و چوبی خدا نخواهد بود و حتی نمیتوان در انتهای آسمان به یک حضور محض امید بست. و چنین عشق نیز از خود خالی میشود و به ناگاه بدل میشود به جنسیت و جسمیتی برای بقای آن گونهای که میراثدار بوزینگان تاریخ است. این زمستان بلوغ است؛ انتهای معرفت: آنجا که به قول ارسطو شناخت بدل میشود به "درک هر چیز به همانگونه که آن چیز هست". پردهها فرومیریزد، رازها عیان میشود، هالهها محو میشودند و "هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و هوا میرود." نهایت این معرفت اما چیست جز نهیلیسمی کور که هر رویایی را ویران میکند. سوژهای که به تصادفی از نیستی به زمان پرتاب شده و روزی دوباره به عدم پرتاب میشود، را تقدیری جز نیستی مقدر نیست. اما آیا همان رویاها، همان زیرزمینهای انتزاعی، مامن مطئنتری نبودند برای فراموشی رنج تعلیق میان دو نیستی؟ به راستی چه چیز سبب شده که چنین "شناختن" را ارج نهیم و هر راز نهانی را افشا کنیم و هر زیرزمینی را به نورش روشن تا بقبولانیم که هیچ چیزی در آن نیست؟ چیست در پس این "اراده به دانستن" که هر خدایی رابه زمین میکوبد و هر نماد و استعارهای را از معنا تهی؟ نوعی خودآزاری ماخولیایی یا قدرتی که امروز شرط بقای این گونه تطور یافته است؟ یا صرفا وسوسه بازی در یک نمایش اپیزود؟ شناخت مسیری یک سویه دارد و بازگشتی از آن نیست. خدایان چوبین و ازلی برای ابد مردهاند و رزتشت این بار سراسیمه مرگ خدا را بشارت دادهاست. باید آموخت راه و رسم زندگی در بطن واقعیت را. گریه بر مرگ خدایان دروغین هم از پرستش آنها احمقانهتر است و هم از شکستن آنها. باید آموخت شجاعت بیرون زدن از زیرزمینها و قدم زدن بر سنگفرشهایی را که از دل واقعیت میگذرند. این است راز بلوغ: آمیختن با واقعیت محض و دست شستن از خیالپردازیهای کودکانه. باید به انتظارش نشست: آفتاب زمستانی که در میان امواج میشکند و هزاران خورشید از دل آب میجوشد.
این شعر هم تقدیم به همان رفیق قدیمی که کلی یادش میکنم: (البته هیچ ربطی نداره به حرفهای بالا ولی چون تو قدم زدنهای پاییزی این شعر رو زیاد با هم میخوندیم نوشتمش)
بیآنکه دیده بیند در باغ احساس میتوان کرد در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد یاس موقرانه برگی که بیشتاب بر خاک مینشیند
بر شیشههای پنجره آشوب شبنم است ره بر نگاه نیست تا با درون در آیی و در خویش بنگری.
با آفتاب و آتش دیگر گرمی و نور نیست تا هیمه خاک سرد بکاوی در رویای اخگری
این فصل دیگری است که سرمایش از درون، درک صریح زیبایی را پیچیده میکند:
"یادش بخیر پاییز! با آن توفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده میکند." (شاملو)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 9:32 توسط حمزه جمالی |
|
|
روزهایی که به تنهایی میگذرد، بی ملال تنهایی؛ شبهایی که به سکوت میگذرد، بی کسالتی؛ و رویاهای شبانه که دلتنگیها را میشویند. گویی از درونم خورشیدی تابیدن گرفته است: شکسته، شکسته بر امواجی که میآیند. سرشار از نیرویی که به پیشم میبرد.
چه جادویی است آدمی که از سنگ و چوب خدا میسازد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 13:23 توسط حمزه جمالی |
|
|
"به راستی اگر حقیقت زن باشد تمام فیلسوفان تاریخ به بیراهه رفتهاند" (نیچه)
مبتلا به جنون فکر کردن و تحلیل کردن؛ گلاویز شده با آنچه که ای بسا باید نوازشش میکردیم و در آغوشش میگرفتیم. زندگی را کلیتی پنداشتن و دست به کار شناختنش شدن، سبب میشود که هر چه بیشتر از آن فاصله بگیریم و حتی توان تجربهاش را، یعنی توان زیستن و زندگی کردن را از دست بدهیم. حقیقت زندگی را جستجو کردن، بدین معنی که دست به کار شناختن آن به مثابه یک کل شدن، جز به مثله کردن زندگی نمیانجامد. درک هر کلیتی جز از طریق بیرون رفتن و فاصله گرفتن از آن میسر نمیشود و چنین است که شناخت زندگی به مثابه یک کل آن را به امری سراسر انتزاعی و بیگانه از ما بدل میکند؛ امری غریب و دور از ما. از سوی دیگر امکان بیرون شدن و فاصله گرفتن از زندگی تا آن هنگام که در داخل آنیم، وجود ندارد. شاید تنها مرگ به مثابه یک نقطه مرزی بتواند خرده بختی برای این فاصله گرفتن و از بیرون نگاه کردن فراهم کند. از همین رو است که تمام آن اندیشههایی که دست اندرکار ساختن معنایی برای کلیت زندگی بودهاند، مرگ را همواره به مثابه یک نقطه کانونی در نظر گرفتهاند و با معنایی که به مرگ دادهاند از زندگی سخن گفتهاند: از ایدئولوژیهایی که به ترسیم پس از مرگ پرداختهاند تا آنها که با درک مرگ به مثابه نقطه پایان، از پوچی سخن راندهاند. در این اندیشهها همواره اصالت با مرگ است و زندگی در سایه نگاه به مرگ معنا مییابد. اما اگر زندگی تنها بخت ما باشد باید اصالت را به آن داد. یعنی باید زندگی را پیشفرض گرفت و قید شناختن آن را زد. با چنین پیشفرضی، چون زندگی تنها امر مسلم و در دست است، چون ما در آن پرتاب شدهایم و تا آن هنگام که وجود داریم ناگزیر از آنیم، پس همواره در مرزهای آن قرار داریم و هر تلاشی برای شناختنش به مثابه یک کل بی معنا خواهد بود. در این صورت زندگی را باید تجریه کرد، باید با آن آمیخت. این همان چیزی است که مردمان این جزیره به آن مشغول اند. آنها از زندگی نمیپرسند، آنها زندگی میکنند. مرگ برای آنها یک نقطه پایان است و برای من یک نقطه آغاز. آن هنگام که من به معنای نهایی حرفها و خندههاشان فکر میکنم، آنها حرف میزنند و میخندند. آن هنگام که من به انتهای این دریا نگاه میکنم، آنها تن به آب زدهاند. اینجا از مرگ نمی گویند و آن هنگام که رخ مینماید، میپذیرندش. در اینجا مرگ تنها برای مردگان وجود دارد. در این جزیره می توان دریافت معنای "تنهایی محتضران" را. چه به بیراه رفتهام اگر زندگی آن تن زیبای زنی باشد که باید در آغوشش کشید و با او آمیخت به جای آنکه چون متهمی نور زننده تحلیل به صورتش افکند و وادارش کرد تا از راز پنهانی سخن بگوید که هیچگاه وجود نداشته است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 19:9 توسط حمزه جمالی |
|
|
کناره را به ساحل ترجمه کردهاند و از قضا من اکنون بر کنارهای روزگار میگذرانم که به سمت وطنم رو دارد؛ آنجا که عزیزترین کسانم زندگی میکنند یا خفتهاند؛ آنجا که همه وجودم را در خود پروریده. و اینک شبها بر این کناره رو به سوی وطن دارم. آگاه از آنکه دستکم تا چند بهار و پاییز و زمستان دیگر به آن تعلق نخواهم داشت، نه به آن خاک و نه به همه آنها که در آن زنده و مردهاند. دیدار آتی من از آن دیار تنها بازیافتن آن خواهد بود که چه قدر از همه زندگان و مردگان آن خاک دورتر شدهام: این را از بازدیدارهای دوستانی که پیش از من رفته بودند و به چند روزی دیدار تازه کردهبودند با ما بازماندگان دریافتهام. دیدار بعدی بازیافتن آشنایان و دلدادگان و دوستان گذشته نخواهد بود: چینهایی به صورت نشسته خواهد بود که سنگینی زمان را گواهی میدهند. درک همین موضوع است که همه چیز را، حتی تنهایی را که هرگز از آن نگریختهام، بر من دشوار میکند؛ وَر نه چه باک از ماهها و سالها تنهایی و دورافتادگی اگر یقیین میکردی که همه چیز به همان سان باقی خواهد ماند و تو پختهتر و آزمودهتر باز میگشتی. این زمان است که مرا به هراس میاندازد؛ همان که قاطعیت گامهایش را در نیست شدن آن چه پیشتر بوده، در تباهیهای مداوم و خاموشیهای پرافسوس به رُخ مان میکشد. کناره را به ساحل ترجمه کردهاند. اما بر ساحل این دریای نیلگون، کناره معنایی عمیقتر پیدا میکند. در اینجا و برای من، کناره یعنی بر کنار بودن و جداماندن از همه آن چیزها که روزگاری من بودند؛ نوعی انفصال و جدایی. پرت شدن به فضا و زمانی نو. اما مگر اینها همه همان چیزی نبود که مدتها میخواستمش. آری! من همین را خواستم و ندامتی در کار نیست. آن وقتها که به راستی تنهایم، همانند همین لحظه که در این اتاق، آرام گرفتهام و گاها از کام سیگار و جرعه چایی مدد میگیرم، از بودن در تنهایی خود لذت میبرم. و اندوهی که گاها در وجودم وجودم رخنه می کند تنها آن هنگام است که صورتها و لحظههایی که دوستشان دارم در جلو چشمان سرک میکشند و رنگ دلتنگی به خود میگیرند. نه! ندامتی در کار نیست. به راهی رفتم که میبایست میرفتم. راهی سازگارتر با گذران و ناپایداری زمان. چه بر کناره باشیم و چه در مرکز، زمان قدرت مسخ اش را به رخمان خواهد کشید و از جداییها و نیستشدنها و از دست دادنها به ما خواهد آموخت. پس خود میباید شجاعت از دست دادن را میآموختم. این تنها راه غلبه بر قطعیت زمان است. زندگی به من آموخته است که چنگ در انداختن به آن چیزها که دوستشان داریم، راه حفظ آن ها نیست. راه غلبه بر زمان، مقاومت در برابر آن نیست، پذیرفتن آن است: درک قطعیتی که در آن است و دست به کار آفرینش شدن. رنج گذشتن و رفتن را به خود هموار کردن به امید یک آفرینش. آفرینشی که جز از طریق وفاداری به یک هدف ممکن نیست. یا به قول دوستی (وحید)، "پافشاری کردن بر آن هدف".
حلقه های مداوم، پیاپی تا دوردست: "تصمیم ِدرست ِصادقانه." با خود وفادار میمانم آیا؟ یا راهی سهلتر انتخب میکنم؟ (مارگوت بیگل)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 مهر1388ساعت 17:49 توسط حمزه جمالی |
|
|
شاید این صفحات مهمترین نقطه پیوند من باشد با همه آن کسانی که دوستشان داشتهام و پارهای از زندگیم بودهاند. کسانی که همگام با هم سختیها و خوشیهای زندگی را زیستهایم و در غم و شادی هم روزگار گذرانده ایم. شاهد بودهایم که چگونه هرکدام راه خود را در زمان و مکان رفتهایم؛ چگونه در زمان مسخ شدهایم و گاها به چیزی بدل شدهایم که روزگاری در خیال هم باور نمیکردیم. جز کوتاه لحظاتی گذرا، طعم تنهایی نچشیدهام و همواره به آشنایان و دوستانی دل قوی داشتهام که از یکدیگر هیچ دریغ نمیکردیم. هنوز قسمتی از من در سرزمینی زندگی میکند که خورشیدش ساعتی زودتر از این جزیره غروب میکند. قسمتی که تنها به گذشتهها تعلق دارد. قسمتی سراسر خاطره و باورهایی نهادینه شده در آن چه منم. اما سهم بزرگی از زندگی من به اینجا تعلق دارد. سرزمینی که با مردمانش چندان پیوندی ندارم و همین جدایی مرا امکان میدهد که بیش از گذشته خودم را پیدا کنم و با خودم بیامیزم. امیدوارم این صفحات سبب شوند تا آنجا که ممکن است باز هم در هم و با هم زندگی کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 مهر1388ساعت 17:47 توسط حمزه جمالی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
88/07/01 - 88/07/30 |
| پیوندها |
|
در یک لکه مرکب، در یک آهنگ موسیقی یا شعاع رنگین.. |
|
RSS
|